اینم ماجرا

مشاهده یادداشت خصوصی

   + دخمری - ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥

رمز میخواین؟؟؟؟

لپ تاپ باز کردم براتون از روزای خوبم بنویسم ک یهو همه چیز بهم ریخت من خودم خودم رو زیاد چشم میزنم اینقد این روزام قشنگ بود با سینا ک همش خدارو شکر میکردم البته ب قول دوستم نیلو الانم چیزی نشده فقط درست ٣٢ ساعته با هم حرف نددیم جز دو سه تا پیام ک همش بغض و عصبانیته ب خصىص از جانب من مخوام تو ی پست خصوصی واستون بگم ک راهنماییم کنین دخی ها و خانم ها اونا ک رمز مخوان اینجا بگن پ ن: وقتی ناراختم بدنم ضعیف تره الان از دیروز قلب درد دارم و سرمام خوردم

   + دخمری - ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۳

امام نجف و امام مشهد

۴ صبح صدای ویبره گوشی میاد خوابم بیدار میشم پسر عمومه تو وایبر نوشته مشهدم نایبالزیاره تعجب میکنم پسر عموی من و زیااارت؟ میگم دعام کن و یادم میاد هنوز با امام رضا امامی که میگن سریعا اجابت میکنه قهرم ده دقیقه پیش وایبرم زنگ خورد این بار پسر داییم بود تعجب کردم تا جواب دادم سلام داد و گفت مریم من نجفم ماتم برد اینا چشون شده تا تعطیلی میشد میرفتن شمال کیش خارج اینا نمازم نمیخونن چشون شده اصلا چرا ب من زنگ زده مامان ک وایبر داره قضیه چیه خدا بازیش گرفته؟ من خیلی وقته قطع امید کردم از امام ها بهش میگم دعامون کن و گوشی رو میدم مامان نجفه پیش حضرت علی از ته قلبم از امام علی امروز کمک خواستم اشکم اومد حتی بابا و خواهرم و سپردم بهش میشه جوابم نده؟

   + دخمری - ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢

با اون

چقدرر مزه  میده الکی خودت رو بزنی زمین تا نگرانت بشه 

اما از اونجا که واقعا بدنت هم تحمل بار غصه رو دیگه نداره و رو هوا راه میری الکی نه که کاملا واقعی از اون پله های مغازه کلاه فروشی تو ولیعصر پات لیز میخوره و درست وقتی نزدیکه با مغز بخوری زمین تو هوا میگیرتت و میگه عزیزم دستت رو بده خودم 

بگذریم از اینکه وقتی از مغازه میایم بیرون دستم رو ول میکنه و من غش خنده میشم که من و تو عمرا جلو ملت دست هم رو بگیریم میخنده و میگه دست مسولین بابت پله های مغازه درد نکنه ما از اون خونواده هاش نیستیم جلو ملت دست شما رو بگیریم

البته از اون خونواده هاش نی از ایناس که چسبیده بهم راه میره و گاهی زل میزنه از نیم رخم تو صورتم و بهش میگم آدم ندیدی؟ از اون خونواده ها ست ک حواسش هست جلوتر از من راه نره در رو باز کنه یا تو جمعیت حواسش باشه له نشم اونقدر تو نگاهش احترام باشه ک مثلا تو مترو همه بدونن نباید چپ نگاه من کنن

وقتی دستم رو تو دستش فشار میده و با ذوق میبرم جلو یه لباس فروشی و میگه اینو واست میخرم دوست داری؟

 

پ ن: دیگه نگم سر سلیقه و اینا دعوامون شدنیشخند

و در اخر از حرصم تموم اشغالهی شکلات و ادامس و بیسکوییت رو تو جیب کاپشنش ریختم و اونم غش خنده فقط نگام میکرد 

 

   + دخمری - ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٠

شنبه تلخ

خب از قبلا بگم اول:  خواهر من حدودا 15 روزش بود که واسه چک آپ بردیمش دکتر منم بچه بودم خب ذوق داشتم با مامانم اینا رفتم دکتره علاوه بر دکتر کودکان تخصص قلب کودکانم داشت ما فقط واسه چک اپ بردیم چون وقتی دنیا اومد تو بیمارستان هیچ بیماری ای تشخیص ندادن و سالم بود خب، دکتر تا گوشی رو گذاشت رو قلب بچه یهو بی مقدمه برگشت گفت خب قلبش سوراخه

فکر کن چه حالی شدیم به خصوص مامانم  هیچ وقت اون صحنه یادم نمیره بچه رو گرفته بود بقلش اشک میریخت یکی از معروفترین جراح های قلب ایران دوست باباست رفتیم پیشش و معرفیمون کرد به یه پزشک متخصص قلب کودکان یه خانوم دکتری بود اون معاینه کرد بچه رو و گفت تموم نوزاد ها این سوراخ رو دارن اما قبل از تولدشون رفع میشه الانم حاد نیست این به مرور رفع میشه حالا شما 6 ماه یه بار بیارینش چک اپ خب بچه تو ظاهرش که علائمی نداشت (نداره هم) بمیرم الهی نوزاد بود این نوار قلب رو ازش میگرفتن خون گریه میکرد من و بابامم اشک میریختیم (کلا خیلی درد و بلا روش گذاشتن دکترا و در انتها گفتن هیچیش نیست بچه پستانک دهنش بود سیتی اسکن ازش گرفتن گفتن  جمجمه اش بزرگه در اخر گفتن نه چیزی نیست 5 سالش بود چشمش رو جراحی کردن چی بگم من بچه عین دسته گله سالمه) خلاصه به جایی رسید که دکتر قلبش گفت دیگه نیارینش رفع شده سالمه چند ساالی گذشت و من قلبم ناراحتی پیدا کرد پیش دکتر خودم رفتم دارو داد (تو یه برهه زمانی وقتی 20 سالم بود اتفاقی واسم پیش اومد از اونجایی که فکر کنم وبلاگم لو رفته و پسر داییم میخونش ترجیح میدم اونو الان نگم البته قبلا بهتون گفتم)  اما بابا به شدت ناراحت بود و گفت بریم پیش همون دوستش و خب خواهرمم اورد که بعد از چند سال چک اپ بشه من که دکتر همه جوره معاینه ام کرد و قلبم چند تا مشکل داشت که گفت شاید الان حاد نباشه اما حاد میشه اگر همیشه استرس داشته باشی بعد به خواهرم ک رسید خیلی ملایم گفت چیزی نیستا اما دستگاههای من اوکی نیست ببرینش پیش دکتر کیانی تهران وقتی هم آوردیمش ایشون گفتن این یه بیماری نادر داره که قسمتی از قلب ضخیم میشه فعلا با قرص پروپرانول جلوش رو میگیرم این دور از جون خواهرم دردش به قلب من الهی، نتیجه اش مرگ ناگهانیه (بازم مارو تصور کنین) خب دوست بابا اما گفت نه اینجوری هم نیست ب هر حال هر دو پزشک گفتن جراحی نمیخواد و هر 6 ماه ک چک اپ میشد دکتر میگفت خوبتر شده گسترش هم نداشته (کما کان خواهر من نه درد داشت نه علائمی) تا اینکه پارسال دکتر کیانی فوت کرد(جوونم بود) و خواهرم معرفی شد به همکارش ایشون هم پرونده رو خوند و همون حرفا رو زد و هر بار گفت داره بهترم میشه تا اینکه دو هفته قبل گفته بود قلب اارومه فقط حس میکنم ریتمش نا منظمه و با اکو متوجه نمیشم پس بیاد آنژیوش کنم خب مامانم که میگفت من ترسیدم حرفی نزدم فقط گفتم مگه چشه؟ بده؟ دکتره هم فوری گفته نه من کی گفتم بده من میخوام فقط چک کنم دیگه خواهرم خودش میپرسه دکتر درد داره؟ خیلی باید بیمارستان بمونم؟ دکترم گفته نه درد نداره اگر شجاع باشی تا اخرش با من نگاه کن اگر نه میگم دارو بدن بیهوش بشی که خواهرم میخواد بیشهوشش کنن خلاصه اول قرار شد چهارشنبه قبل انژیو بشه اما دکتر نتونست بره بیمارستان افتاد شنبه خب قطعا حال و احوالمون خوب نبود قضیه رو هم فقط عمو بزرگم اینا فهمیدن جمعه نهارم کرج مهمون عمه ام بودیم  البته تا شب موندیم طفلک خواهرم کلا تو فکر بود ولی ما جوری رفتار کردیم که فکر نکنه چیزی غیر عادیه حتی شب کلی بازی کردیم فردا صبحش رفتیم بیمارستان عموم و زنشم صبح زود اومدن عمه و داییمم فهمیده بودن اول که بستریش کردن بعد ساعت یک بردنش انژیو مادرم و زن عموم از بخش تا در انژیو رفتن از در اینطرفش ک دکتر میره و نتیجه رو هم میده من نشسته بودم قرآن با گوشیم میخوندم یهو دیدم بابام هول اومد گفت چیزی شده؟ گفتم نه چرا ؟ گفت مامانت زنگ زده گفته فوری برین انژیو کارتون دارن منم یهو هول شدم قلبم ریخت(سر دشمناتونم نیاد حال اون موقع من) پریدم در آنژیو پرستاره گفت بمون دکتر میاد میگه ، وای داشتم میمردم دستم گرفتم به لباس بابا که نیافتم (حالا بابا خودش داشت سکته میکرد هی میگفت خدا به فریادم برس) یه صلوات فرستادم گفتم مریم شل نشو خب، یهو دیدم زن عموم و مامانم با رنگ عین گچ هول اومدن سمت آنژیو یه دکتره همراهیشون میکرد از بس حالشون بد بوده دکتره که ازسهامدارای بیمارستان بود با اینا تا در انژیو اومده بود الهی بمیرم مامانم هیچ وقت اون ریختی ندیده بودم بهم گفت چی شده؟ گفتم هیچی بعد دیگه رفتم سمت خانومه گفتم خانوم چی شده تروخدا (رنگ و روم صدام وحشتناک بود زنه وحشت کرده بود) گفت هیچی دکتر فقط گفت اینجا باشین تا بعد از عمل توضیح بده هنوز حتی شروع نکردیم ، اینو که گفت بهش گفتم خدا لعنتتون کنه خدا لعنتتون کنه و نشستم به گریه کردن آنژیویی که دکتر گفت 10 دقیه طول میشکه شد یک ساعت و نیم  دختر عمومم مرخصی گرفته بود اومده بود (خونواده عموم عاشق خواهرمن) خلاصه وقتی خانومه گفت از اون سمت برین مریض رو میارن مامان و زن عمو و عمو و دخترش رفتن من و بابا موندیم با دکتر بحرفیم خلاصه دکتر اومد و گفت خیلی اذیت شدیم تا آنژیو کنیم مجبور شدیم از جفت پاش استفاده کنیم (تیکه تیکه کردن خواهرمو) رگها سالمه اما تو بطن چپ ضخامت و گوشت اضافه هست و نظر من جراحیه اگر جراحی نشه مثل یه سوسیس که وقتی از وسط بپیچونیش تیکه میشه، میشه (قشنگ من و بابام رو تصور کنین بابا بابایی که بدترین اتفاقهای واسش افتاد بخصوص مشکلات چند سال اخیرش محکم موند ، دیگه وا داد دکتر گفت باید کمیسیون بذاریم ضمنا معرفیمون کرد به همکارش که تجهیزات بهتری داره خلاصه من تو کلمات معمول چه طور حسم رو بگم؟ با بدبختی رفتیم که بریم ای سی یو قلب معمولا زیر 17 ساله ها رو بعد از انژیو دو ساعت اونجا نگه میدارن تو راه مامانم دیدیم بهش گفتیم بدبخت رسما مرد فقط گفت خدایا شکرت شکرت (مثلا نا شکری نکنه) گفت اروم باشین جلو اون طفلک، رفتیم بالا ای سیو قلب عموم اینا بودن خواهرمم دیده بودن (البه مامانمم دیده بودش ) اقاهه اومد گفت مادرش گان و رو کفشی بپوش بیا برو ببینش وقتی مامان رفت اقاهه به بابا گفت خانومت که اومد شما برو تو این فاصله بابا به عمو جریان گفت رنگ از رخسارشون پرید قشنگ دیدم زن عموم داشت از حال می رفت (خیلی خیلی خواهرمو میخواد از پیش دبستانی تا 5 ام دبستان می بردش مدرسه خودش )یهو اقاهه اومد به بابا گفت خانومتم موندگار شد بابای من فاز منفی گفت یعنی چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده و زرت زد زیر گریه فکر کنین من همیشه مضطرب ارومش کردم منظور اقاهه این بود مامانم نیومد که بابا بره خلاصه مامان اومد عین گچ دیوار بود نگو تو ورودی ای سی یو سرش گیج میره (فشار عصبی) میخوره زمین خلاصه بابا رفت خواهرم با جفتشون حرف زده بود مامان میگفت در اتاق عمل که دادنش بیرون یکی از پرستارا یه پسر جوون بوده ازش میپرسیده کجای ی هستی ؟ بعد گفته خب همشهری هستیم درد هم داری؟ خواهر شرین زبونم گفته دختر کُرد درد نمیکشه (بعدا یادش نبود اینو گفته) پسره هم ذوق میکنه میگه ببینین چی میگه حرفشو با اب طلا مینویسم میزنم اینجا (در کل اون چند روز خواهر من دل همه رو برده بود چون به شدت صبوره و خانوم خدایی وضعیت بدی داشت اما صبور بود) دیگه حال ما گفتنی نیست گریه زاری این وسط مادر بزرگمم هی زنگ می زد گوشی مامان (اصلا خبر نداشت) اخر مامان جواب داد بابای من چند هفته ای بود مریض بود مامانبزرگ بدبختم زنگ زده بود حال بابا رو بپرسه (بچه ها وضع جسمی بابامم خیلی بده شاید مجبور بشه انسولینم بزنه زونا هم گرفته که میگن دلیلش دیگه رسما عصبیه) مامانم یهو زد زیر گریه گفت مامان دخترم اوردم بیمارستان خلاصه مامانبزرگ من فهمید گوشیو گرفتم مثلا ارومتر از مامانم خودم  حرف بزنم زدم زیر گریه مامانبزرگم گریه میکرد اخرش با اون حالش زنگ میزنه دایی کوچیکم میگه باید برم تهران امشب داییمم زنگ زد مامان گفت تروخدا چی شده (بد موقعی مامانبزرگ زنگ زد ما اصلا اوکی نبودیم) همون شب با هواپیما راه افتاد اومد

خلاصه پرستار ای سی یو هه خیلی عنق بود اما من تو لابی دیدمش بهش گفتم خواهرم خوبه؟ گفت اره گفتم ببینمش؟ یهو مهربون شد گفت اره عزیزم بیا ببینش خلاصه رفتم وای بچه ها قلبم ترکید تو ای سی یو دیدمش بچه 15 ساله کنار دو تا پیرمرد پیرزن تو کما که پرستارا دائم کتکشون میزدن ببینن هوش میان (کتک واقعی نه ها) منو دید ذوقی کرد گفت مریم گرسنمه (خواهر مرده از 6 صبح چیزی نخورده بود) گفتم به پرستارا گفتن یه ساعت دیگه باید غذا بخوره ، یهو برگشت بهم گفت دلم پیتزا میخواد گفتم باشه عزیزم میخرم واست بیا خونه

خلاصه جای دو ساعت کلا تو ای سی یو نگهش داشتن تا اخر شب چند بار رفتم در ای سی یو گفتم خواهرم گرسنشه بهم گفتن خانوم نگران نباش سرم میگیره اخر شبم بهش شام دادن طفلکم بالا اورده بود (بیهوشش کرده بودن دیگه اثر دارو ها) ما هم هنوز هیچی نخورده بودیم من و مامان میگفتیم کوفت بخوریم اون گرسنشه.

 پسر عموم اومد مثلا دنبال مامانش اینا تا مارو دید اشک تو چشماش جمع شد (خیلی خواهرم دوست داره ) اونم رفت به بهونه جای پارک ماشینش که دروغ گفت چون پسر داییش باهاش بود تو ماشین، دختر عموم میگفت دلم میخواد ببینمش (خواهرمو) بهش گفتم برو اما نرفت گفت شماها برین خلاصه به زور عمو اینارو فرستادیم خونه شب به زور مامان من و بابا رو فرستاد غذا بخوریم که بازم نخوردم همه فامیل نزدیک فهمیدن زنگ زدن بابا و مامان با هرکس میحرفیدن اشک میریختن عمه (ش) هم فهمید به مامانم گفت وقتی داداشم گریه کرده دنیا رو تو سرم زدن اینقدر نماز و دعا خوندم.

خلاصه به زور اخر شب اومدم خونه

لازمه بگم مالنا عزیزم و همکلاسیم و سینای عزیزم لحظه ای باهام در تماس بودن گوشیمم خاموش شد مالنا و سینا به شدت ناراحت شده بودن سینا که میخواست بیاد ولی همون روز بخیه هاش کشیده بود بعدش میومد که چی بشه

پرستارا میخواستن منو بستری کنن اینقدر وضعم خراب بود یکی از همراهای مریضا واسم چایی اورد میگفت داری پس میافتی

این وسط دکتره گفته بود به بابا اون دخترتم مشکوکه به این بیماری خخخ

(این اتفاق تلخ باعث شد سینا به شدت مهربونتر از قبل بشه راستش نمیتونم یعنی میترسم خودم چشم بزنم خودم پس نمیگم چی ها گفت بهم)

فرداش 5 صبح رفتم بیمارستان دیدم مامان با سر درد تو سالنه (فقط مامان و یه خانوم دیگه بوودن کلا به ما گفته بودن موندنتون فایده نداره ولی مامانم ابدا نمیخواست برگرده خونه راستش حقم داشت اونجا تلفنی احوالش از ای سی یو میگرفت) مامان و فرستادم تو ماشین استراحت کنه خودم نشستم تا 7 اون موقع زنگ زدم ای سی یو خانومه گفت عزیز دلم خواهرت عین فرخانومهای ناز خوابیده ساعت 8 بیدارش میکنم صبحونه اش بدم تو هم بیا بالا خلاصه ساعت 8 با مامانم رفتیم بیدار شده بود صبحونشم خورده بود گفتن دکترش زنگ زده مرخصش کرده از همون ای سی یو مرخصش میکنن خلاصه تا مرخص بشه بابام و عمومم (باز صبح زود اومدن بیمارستان) رفتن دیدنش اوردیمش خونه طفلکم پاهاش کبووود بود شب قبلم تا 9 شب اون کیسه شن رو رو پاهاش گذاشته بودن

روز سه شنبه هم بردنش پیش اون یکی دکتر که واقعا خیالمون راحتر کرد و گفت از نظر من عمل نمیخواد یه دکتر دیگه ام مدارکش دید گفت عمل نمیخواد یه دکتر دیگه ام گفت نمیخواد تا الان 4-5 نفر گفتن نمیخواد کل سایتهای خراجی هم خوندم خلاصه خیالمون راحتره اما بازم دکتر میبریمش. اون یکی دکتر که دکتر خودش معرفی کرد مدارکو نگه داشته دارو تجویز کنه.

الان ماشالله بهتره فقط ازش چندین بار ازمایش خون گرفتن امروزم باز به خواست دکتر جدیدش ازمایش داد

من مریضی رو سرچ کردم اسم اصلیش کاردیو میوتاپیه جراحی رو نوشته وقتی واقع طرف به نفس نفس بیافته  و واقعا دیگه خونه اخره  خواهر من بخدا میدوئه هم نفس نفس نمیزنه

خیلی خدا رو لعنت میکردم تو بیمارستان اولش محکم بودم حتی مامانم دلداری میدادم یهو وا دادم

به سینا کفتم خواهرم عزیزترینه هیچ کس اندازه اون دوست ندارم با بغض گفت منم؟

حالا بماند چی بهش گفتم چی بهم گفت ولی راستش اعتراف بزرگی کرد فکر نمیکردم اینقدر دوستم داشته باشه یعنی فکر میکردما منتظر بودم بگه بارها گفته دوستت دارم ولی اینجور نه نگفته بود

در انتها هم پدرم دعا کنین هم عزیز دلم خواهرمو هم من و سینا رو

سرمه عزیزم مالنای عزیزم و سپیده مهربونم چی بگم جز اینکه بگم ممنونم؟ الهی غم نبینین خدا دوستم داره شما رو دارم

 

   + دخمری - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٧

نتیجه خیلی بد

نتیجه آنژیو اصلا خوب نبود 

طفلک خواهرم تو ای سی یو قلب بستری شد

البته ما در حال مشورت با چندین د کتر هستیم دکتر خودش درست صحبت نکرد توضح نداد

فعلا حالش خوبه اصلا طفلک من ذره ای مشکل در ظاهرش نداشته و نداره

در رابطه با مشکل پدرم یه سری اتفاقات بد افتاده کلا همش دست داده دست هم

من جزییات رو واستون میگم حتما فقط بخدا خیلی درگیرم درست 48 ساعت نخوابیدم چهارشنبه ارائه دارم خلاصه همه چی پیچیده به هم واسه مشکل پدرم خیلی ناراحتم دشمنی ها و ظلم ها تموم نشده درضمن پدر من رو خواهرم حساسه دیگه حال الانش درک کنین تو بیمارستان گریه میکرد هر کس زنگ میزد بهش این گریه میکرد 

مامانم و خودمم که نگم بهتره اونقدر داغون بودم ک بی درددسر میذاشتن برم ای سی یو رو سرش (یه هوش بودا) 

الان واقعا بیشتر از این وقت ندارم بنویسم اما میخوام بنویسم شاید شما ها نمونه این بیماری رو دیده باشین کمک کنین

پن شنبه بابا میره پیش دوست جراح قلبش ک خیلی معروفه پیش دکتر ماندگارم باید بریم

این وسط دکتره گفته اون یکی دخترتم حتما این مشکل داره (دیگه پدر مادر من چی کشیدن بماند)

   + دخمری - ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۳

 

واسه فردا دعا کنین ها:(

   + دخمری - ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠

خدا دوستم داره

تازه وقتی اوج مشکلات زندگیت به تموم ابعاد زندگیت فشار آورده وجود خدا رو حس میکنی.

وقتی یکی بدون آدرس وبلاگ بدون ایمیل میاد مینویسه از حالا تا آخر ماه صفر واست دعای توسل هر روز میخونم.

وقتی کسی که تا حالا ندیدتت اما بخاطر سفارش یه دوست خوب اینترنتی تو حرم امام رضا واسه خواهرت نماز میخونه.

وقتی دوستای دوره ارشد قبلیت تو گروه وایبری ازشون طلب دعا میکنی هر روز احوالت میپرسن ...

وقتی دوستای اینترنتیت دائم احوال میپرسن و شادت میکنن

وقتی یهو استادت که سالها ایرانم نبوده بی مقدمه از امام رضا (امام رضایی که سه ساله باهاش قهر کردم و خودش میدونه چرا) حرف میزنه و میگه امام رضا سریع حاجت میده و تو یه لحظه چشمات رو از غصه میبندی و اما به طرز عجیبی یهو گنبد طلاش تو تاریکی پشت پلکت ظاهر میشه و یه آرامش ناب همه وجودت میگیره...

همه این وقتها با تموم وجود حس میکنی که خدا واقعا دوستت داره با تموم این سختی ها

پ ن: دکتر خواهرم آنژیوش رو انداخت شنبه من حالم اصلا گفتنی نیست لطفا دعا کنید

پ ن: واسه اینکه طفلک خواهرم تو فکره اما هیچی نمیگه ما کاملا عادی رفتار میکنیم مثلا امشب میخوایم بریم سینما یا فردا بریم کرج خونه عمه ام ک دعوت کرده. سخته اما مجبوریم عادی باشیم.

   + دخمری - ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٩
← صفحه بعد