خیمه شب بازی

از من

اتفاقهای ریز و درشتی واسم افتاده مهمترنی اتفاق این بود که قصه تلخ سه ساله زندگی ما بالاخره تموم البته تموم تموم نشد ولی عمده اش تموم خیلی معجزه آسا و خیلی شوک کننده حدود یه هفته قبل از عید بود که این اتفاق افتاد اونقدر شوک بودم که خدا میدونه هر روز مهمون داشتیم با شیرینی و گل همه شاد و خوشحال مهمونی دادیم مهمونی گرفتیم قرار بود باز عید از ایران بریم بلیط هام دستمون بود ولی پس دادیم چون بهم ریخته بودیم قرار نبود خبر خوب بگیریم نا امید بودیم مرده متحرک ولی خبر خوش رو گرفتیم و البته موندیم ایران و بعد از مدتها مهمونی و مهمونی بازی و بودن کنار فامیل.

خب اونایی که ارش میشناسن (پسر عمه من) اونم بود و جالبه هیچ حسی بهش نداشتم فقط برعکس گذشته با هم حرف میزدیم بازی و خنده و این چیزا.

در کل خوب بود تا 7-8 عید که تلفنی بین من و سینا یه دعوای بد شد (خیلی قصه ها دارم از اینکه سینا گفت پنهانی رابطه داشته باشمی بی تو نمیتونم زندگی کنم و اتفاقهای بدی بینمون افتاد تلخی های زیادی که جدا عذاب آوره) بهش گفتم رهام کن گفت باشه ولی نتونست و الان باز تلفنی درتماسیم و گاهی خیلی کم همو میبینیم یه روز خوبم باهم داشتیم که خصوصی واستون میگم.

من خیلی از بین رفتم جسما و روحا و پیش روانشناس میرم از دی ماه 8 کیلو کم کردم متاسفانه به شدت مریض شدم و غذا نمیخورم امیدوارم روانشانسم خوبم کنه جلسه اول که تا اومدم حرف بزنم دستمال کاغذی رو گرفت جلوم گفت پشت حرف زدنت و تو نگاهت غم هست و بغض (روحم داغون شده میفهمین؟ حتی خبر خوب زندگیمم نتونست خوبم کنه فکر کنین هر شب جیغ میزنم تو خواب)

خلاصه بیشتر اوقات خوابم درسم نمیخونم خواب خواب تو عید همه فامیل شوکه بودن یه عده که از حسادت میگفتن خوش بحالت چه لاغر شدی که بابا بهشون گفت بچه من رژیم نگرفته از غصه اینجوری شده این اواخر خیلی چیزا رو از مریم پنهان میکردیم هیچی ازش نمونده

بقیه هم غصه میخوردن عمه ش مامان آرش بیشتر از همه غصه امو خورد باورم نمیشه تو عید دائم بغلم میکرد بوسم میکرد میگفت خوب شو مریم ناراحت

خلاصه این روزام بود دیگه ببخشید اگر پخش و پلا گفتم میخوام ذره ذره بنویسم لبخند

امروز دعام کنین یه کار خاص دارم همیشه دعاتون رو حس کردم و ببخشید که خیلی کم پیدام

   + دخمری ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٥
comment نظرات ()

سلام

بعد از یه عالمه ننوشتن

سلام و سال نو همگی مبارک

انشالله سال خوب پر از ارامش و سلامتی و برکتی در کنار عزیز تریناتون داشته باشین

دوستتون دارم 

اتفاقهای خاصی واسم افتاده که میام میگم بهتون همه رو با جزییات

   + دخمری ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٥
comment نظرات ()

لعنت

تلفن رو بر میداره در حالی که از اون سر شهر پیاده میره اون یکی سر شهر شروع میکنه حرف زدن با من به قول خودش انچه گذشت تا به من رسید میگه و میگه سکوتم اونقدر سنگینه که کمر کوه رو هم میشکنه و در اخر میگه خیلی جاها بد تا کردم باتو خدا ببخشم خودم رو خیلی لعنت میکنم سکوت رو میشکنم میگم صبح ظهر و شب خودتو لعنت کن بابت یه موضوعی(کع به خودش گفتم) هرگز نمیبخشمت و در نهایت گفتم باید بخوابم گفت مریم تو ۴ ساعت خوابیدی عصر و الان نیم ساعته بیدار شدی تو فقط وقتی اینجوری مخوابی که خیلی ناراحتی من نمخوام اینجور باشی گفتم نه خوابم میاد فقط شب پیام داد که اینقدر سیگار کشیدم مامان فهمیده الان تو تریپه نوشتم بابا نمیذاره من سیگار بکشم منم سیگار لازمم و باز خوابیدم تا صبح تو خوا بم بود هرجا میرفتم بود میگفت نکنه بری نیای پیش هرکس می رفتم میومد بهش می گفت مریم نره مریم رو مراقبش باشین به شدت نگران بود میگفتم برو چی میخوای میگفت میری میدونم میری

   + دخمری ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

خیلی ویژه

سلام خوبین؟

خیلی خوب نیستم متاسفانه قلبم خیلی مشکل پیدا کرده ناجور و حتی معمولی نمیتونم نفس بکشم تو خونه آرامش کامل واسم محیا کردن خدایی ولی خودم آرامش ندارم

خیلی از بین رفتم باورم نمیشه اون مریم همیشه پر تلاش و تکاپو این شده باشه

فردا واسم روز خاصیه که بابتش بی نهایت استرس دارم و این نفسمو بیشتر بند آورده وضعم اونقدر بده که دوستم سمیرا دقیقه ای بهم اس ام اس میده 

فردا واسم مهمه اما استرسش داره میکشم تروخدا دعا کنین خیلی دعا کنین به خیر بگذره و من میام تو پست خصوص میگم چی شده خیلی دعا کنین

   + دخمری ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

 

دوستای گلم خواهرای عزیزم من ویرانم ویرانتر از ویران ولی از فردا میخوام زندگی کنم خیلی اینو میخوام میخوام برم دست بنداز گردن مامانم ببوسمش و بگم خیلی تنهام و خیلی دوستش دلرم دوست دارم بابامو غرق بوس کنم اصلا دوست دارم نهار فردا رو بپزم دوست دارم بیام خاله زنکی بنویسم خوبه؟

   + دخمری ; ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

مرد دیروز

از کارای فلورا سام خوشم میاد واقعیتهایی که با طنز و خیالات قاطیش میکنه. از سریال باغ سرهنگ شبکه تهران من یکی فقط یک پیام میگیرم: پسرهای این دوره و زمونه به شدت وابسته به مادر هستند و مادراشون هم به شدت لوسشون میکنن یعنی دخترشون رو اینقدر لوس بار نمیارن. مامانم همیشه میگه خدایا شکرت که به من پسر ندادی چون قطعا منم یک مادر بیخود میشدم تو این زمونه که مرد زندگی یه دختر بدبخت رو در واقع یه بچه ننر بار میاوردم. حالا البته نه همه پسرا یعنی در واقع همه اشون اما نه با یه شدت، بعضی کمتر بعضی بیشتر. و اما نکته دیگه این سریال اینه که دخترای این دوره زمونه عین مرد شدن در واقع حامی همسر، پارتنر یا همون دوست پسرشون شدن این حمایت بیشتر عاطفیه ها حالا هستن اونایی که حمایتشون مادی هم هست.حمایت خوبه اما این حمایتی که منظور منه یه حمایت زیادیه کاذبه. عین به پازل میمونه که هیچ مهره ای سر جای خودش نیست ماهیتشون همون مهره بودنه ولی جاشون اشتباهه. خیلی خوبه زنها پیشرفت کردن درس خوندن کار میکنن مثل خودم که حتی تو محیط خشن مردونه هم کار کردم. ولی مرد یعنی تکیه گاه از این مردهای امروزی خیلی خیلی در بیاد یه نیمچه تکیه گاهه زنها هم دیگه زنانگی سابق رو ندارن از خود من خیلی زن در بیاد...( در نمیاد) خلاصه سریال سرهنگ دقیقا زن و مرد ٧٠ سال قبل رو با زن و مرد امروزی مقایسه کرده. خیلی پیام داره این سریال فقط طبق معمول سریالهای ایرانی داره الکی کش میاد. حالا این سوتفاهم پیش نیاد که این پست به جداییم از سینا مربوطه زیرا ای کاش دلیلش بچه ننگیش بود.

   + دخمری ; ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

با مامان

بچه که بودم خونمون همون خونه پدر پدرم بود تو بهترین و با کلاس ترین محله شهر ما و خونواده عموم و عزیز و اقا جون و عمو کوچیکه که مجرد بود تو اون خونه بودیم البته ٧ سالم بود عمو بزرگه اینا رفتن خونه خودشون. من و مامان بدون استثنا هر روز به بهونه خرید میرفتیم دور میدون اصلی محله که معروف بود و هست البته الان شده ۴ راه بیشتر اوقات بعد از خرید واسه خودمون و اقا جون ساندویچ میخریدیم از ساندویچی سر خیابون اصلی خدا بیامرز عزیز از ساندویچ بدش میومد و اقا جون جرات نداشت بخوره ما واسش میخریدیم من مینشستم تو اتاقمون جلو تی وی و میخوردمش مامان و اقا جون تو حیاط بزرگ خونه کنار باغچه مینشستن و ساندویچ رو میخوردن. اما وقتی ١٠-١١ سالم بود بعد از اون همه فشار تو اون خونه و سربار بودن اون بابابزرگ نامردم( خیلی متنفر شدم ازش با وجود کلی خاطره) بابا تو بر بیایون از محل کارش زمین گرفت دقیق وسط بیابون و کیلومترها دورتر از شهر و ابادی اما واسه خودمون بود خلاصه وقتی ساختیمش( همین خونمون که الان توشیم. دیگه خیلی خیلی اباد شده) اومدیم توش دیگه نشد با مامان بریم بیرون حتی ماشینم نداشتیم بعدم که خواهرم دنیا اومد و مریضیش مامان رو خونه نشین کرد اینجا که اباد شد مامان من هرگز مثل قبل نشد بیرون رفتنش فقط با بابا واسه خرید بود. بارهادلم خواست مادر دختری بریم بیرون الان که رستوران و فست فودم پر شده دوتایی بریم ددر اما هر بار گفت خودت بروحوصله ندارم امروز صبح از خواب بیدار شدم البته طبق معمول این روزا ١٠ صبح بعد از خوردن یه استکان چایی گفتم مامان من میرم حموم گفت مریم میشه بیای با هم بریم بیرون قدم بزنیم و یکم خرید کنیم؟ وقتی با چشمهای گرد شده نگاش کردم گفت خواهرت فردا تو مدرسه مسابقه غذا دارن یکم واسش خرید کنیم منم اوکی داد اما معمولا اینجور وقتا به خودم میگه یا پیاده یا با ماشین بابا( خودش تهرانه) برم خرید. خلاصه از شانس ما امروزم سرد سوز شدید و من کلاهم نبردم نتیجش سرماخوردگی بود اما خوب بود بخصوص که خرید بهونه بود چون جمعه کلی خرید کرده بود همه چی تو خونه بود جز کنسرو ذرت. مادرم نمیخواد افسرده باشم ولی دیره خیلی دیره نمیتونه ببینه اشتها ندارم هیچ نمیخورم دائم سرم گیج میره میافتم حتی تو فروشگاه دیشب از پله های اشپزخونه افتادم دو جمعه قبلم که سرم شکست( کل خونه ما پله است حتی ببخشید دستشوییش البته یکیش) دیشب غر زد که این بدن تو چیزی نمیخوری جون نداره اخه تو چه طور دو روز کامل غذا نخوردی با کی لج کردی؟ بخدا با هیچ کس لج نکردم هیچ کس.... کاش زودتر از اینا به من پیشنهاد قدم زدن میداد باز با گوشی از تو تختم پست نوشتم

   + دخمری ; ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

یه ادم دیگه

دیروز یه اتفاق به شدت تلخ واسم پیش اومد تلخ تر از جداییم از سینا البته بگم سینا شماره جدید من که در واقع خط ٣ سال پیشم بود رو داشت و دو روز پیش بهم زنگم زد و کلا تونستم دو مین صحبت کنه چون من نای حرف زدن نداشتم و چند چیز دیگه اما اتفاق دیروز به معنای واقعی تیر اخر بود واسه از پا دراوردنم و باور اینکه من واقعا روحم مرده این مرگ از مرگ جسم بدتره جالبه خر خر به عادت قبل واسه سینا تو اس ام اس درد و دل کردم ولی شد دیگه حالا اونم جواب نداد البته میدونم چرا و کجاست تازه ممکنه خط دیگش روشن باشه من دلیویری ندارم اما خب ادم دلش میگیره تازه اتفاق دیروز به سینا ربط نداشت بیچاره وقتی قراره دیگه واسه هم نباشیم کار من اشتباه بود دیروز. این اتفاق واقعا له ام کرده اونقدر له که فقط دلم میخواد ساعتها واسه خودم باشم امروز ازمونم نرفتم ۴ شنبه هم کنکور اصلیه و کنکور دکتری ازاد هم ٢۵ ام به بابا گفتم میخوام چند روزی برم باغ خونه باغ تنها دو تا مبحث اصلی کنکور رو دوره کنم البته دروغ گفتم دلم تنهایی میخواد گفت نه درست میشه جو رو خودم واست درست میکنم نمیدونم چی رو میخواد درست کنه من تو یه پست خصوصی یه گوشه از دیروز رو بهتون میگم فقط اگر خدا یه جو خداییی داشته باشه اون کسی که باعث ویرانی روحم شد رو بخاطر نفرین هام مجازات میکنه امیدوارم خودم جنازه عزیزاشو با خاک انداز از کف اسفالت جمع کنم الهی بی ناموس بشه به قدری سوختم که درمان ندارم مطمئنم. تازه تصمیم های دیگه ام گرفتم و درست از ساعت ٧ غروب چهار شنبه جز اب و قرص . الپرازولام و فلوکستین و ژلوفن سینوس هیچی نخوردم کرگدنم پوست منو نداره خوشبخالم واقعا دارم عوض میشم با گوشی نوشتم اگر بد فرمه

   + دخمری ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد


  FEED