خیمه شب بازی

پست پشت سر هم+بعدا نوشت

اول بگم پست قبلی رو دیروز نوشتم تازه است لبخند

خواستم از امروزم بنویسم که با هم رفتیم بیرون 

الان که مینویسم دارم اشک میریزم میدونین میترسم خیلی می ترسم از آینده ام از آینده امون هیچ وقت اینقدر نترسیدم

یعنی قراره از هم دور بشیم؟ یعنی امروز آخرین بار بود؟

دارم به جنون میرسم مدتها از خونه بیرون نزدم (غصه و اینا) به بهونه بانک دو سه ساعت رفتم بیرون نمیخوام خونوادمم گیر بدن شاید بار آخر بود حداقل اینجا. خیلی خوب بود هوام به شدت خنک واسم کادو هام خرید البته به قول خودش یکمش رو

بعد گوشی جدیدش رو که باباش واسش خریده (پدره دیگه هرچی این بگه خوشم ازش نمیاد) نشونم داد کلی باهاش ور رفتم میگفت خرابش نکن گفتم سینا هنوز گوشی من با وجود اینکه 5 سالشه حداقل 500 تا گرونتره ها میخندید میگفت برو بابا

از جلو یه سی دی فروشی رد شدیم رفتیم داخل گفتیم واسمون کلی آهنگ شاد و غمیگناک ایرانی و خارجی بزن پسره گفت رپ هم بزنم؟ یهو سینا گفت نه خیلی کم (خودش دوست داره من بدم میاد) یه صندلی تک بود من فوری نشستم بعد پسره به سینا گفت اقا بیا اینجا کنار من (مغازه اشم بزرگ بود ولی صندلیش کم) سینا رفت اونور روبه روم نشست دیگه گوشیش دست من بود و فضولی میکردم یهو دوست پسره اومد پیش پسره نشست و هی زل زد به من (نمیدونست با سینام) هی سر خودم گرم کردم همه فضولی هامم کرده بودم ولی باز خودم رو سر گرم گوشی کردم.

اما پسره ول نکرد (من خیلی خوشکل نیستما) 

دیدم سینا بلند شد اومد جلوم وایساد شروع کرد حرف زدن با من درست جلو پسره رو گرفتنیشخند

الهی بمیرم دندون درد بدی داره ریش هاش نزده بود به قول خودش ورم صورتش درد داره نمیتونست بزنه دست زدم صورتش بعد داروهایی که خریده بودیم در اوردم یکی یکی دادم بهش (بدون اب) بعد سر کننده رو در آوردم دادم زد پسرا یه جوری نگامون میکردن ما اهل حرکات جلف نیستیم فکر کنم همینم براشون جالب بود بعد یهو تو سی دی ها یه کارتون دیدم به اسم قورباغه خنگ عکسشم بود گفتم وای سینا چقدر  شبیه توئهنیشخند یه جوری نگام کرد که به قول خودش اونجور که نگام میکنه یعنی دلش غش میره بپره منو بوس کنه (نمیشد دیگه خواهر اونجا) بعد عکس یه هیولا رو نشونم داد گفت اونم تویی ببین حالت هجومی هم دارهخنثی

میخواست واسم کارتون کودک 5 ساله بخره نامرد

حالا تا پسره داشت سی دی میزد من یهو یه چیزیم شد که خب بهتره نگم یعنی بهم ریختم ها از نظر روحی یهو حالم خراب شد از مغازه زدم بیرون دیدم سینا دنبالم اومد گفت مریم رنگت پریده چته گفتم هیچی گفت نه یهو چت شد خوبی؟ (روحی بهم ریخته بودم) دوباره برگشتم تو مغازه باهاش حرف زدم گفتم خندیدم ولی باز وقتی اومدیم بیرون گفت مریم چرا یهو بهم ریختی شروع کرد حرف زدن گفت واست میخوام چند تا لاکم بخرم با غصه و بغض گفتم نمیخوام گفت مریم چته تروخدا (یه چیزی هم تو دلم بود که بهش گفتم) 

کلی قربون صدقه ام رفت بعد با هم رفتیم بانک 

راستی امروز یه مانتو خنک پوشیده بودم یکم یقه اش بازه دکمه نداره واسه همین یه روسری بزرگ (شال میندازم معمولا) پوشیدم که دوستم بهم داده بود خوشکله خوشرنگه رنگ چشمام نشون میده بعد وقتی رفتم بیرون (در کل اسپورت بودم) یه تاپ لختی پختی تنم بود حس کردم روسریه گاهی میره کنار یقه و اینام میافته بیرون تو راه که می رفتیم (قدم زدیم ماشینش باتر ی خالی کرده بود) پرسیدم سینا ببین یقه ام باز نیست ؟ معلوم نیست؟ گفت نه ولی اگر باشه کلاهمون میره تو هم ببینم یکی داره نگاه میکنه جدی من میدونم و تو. اولش فکر کردم شوخی میکنه گفتم برو بابا دیدم گفت مریم من جدی ام ها، یهو نگاش کردم گفتم سیناااااااااااااا؟ تو اینجوری نبودی اصلا بهت نمیاد دوست ندارم این طوری باشی  (آخه خدایی من فقط موهام بیرونه هیچ وقت تیپ اونجوری نزدم بخاطر اینکه نه دوست دارم نه تو این شهر لعنتی میشه) گفت واقعا واسم مهمه نمیخوام کسی بهت خیره بشه حواست جمع کن روسریه کنار نرهخنثیخنثیخنثی

یعنی یادم افتاد به شماها میگفتم سینا اینجوری نیست

یادتونه؟خنثی

پ ن: خیلی غمگینم خیلی ناراحت خیلی داغون میدونم میگی همیشه هستی ولی اونایی که قبلا ها وبلاگام میخوندن میدونن که نه نبودم شاد بودم خوب بودم الان دلشوره ام سینا است و یه مشکل دیگه که نمیخوام بگم همون که امروزم ناراحتم کرد

امروز روز آخر نبود درسته؟ سینا میگه تو روانی شدی راست میگه؟

بعدا نوشت: واقعا حال روحیم داغونه

   + دخمری ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳٠
comment نظرات ()

یکم طولانیه

وقتی می فهمم بخاطر من باز رفته اضافه کاری پیش دوستش اونم عملا کارگری هم ذوق میکنم هم ناراحت میشم، سینا آدمیه که دست به سیاه سفید نمیزنه حتی روزای احیا که مامانش و خواهراش روزه بودن (من و سینا روزه نمیگیریم خونوادشم فقط احیا گرفتن ظاهرا) این به اونا می گفت واسم غذا بیارین آب بیارین که من بهش می گفتم اونا روزه هستن خودت پاشو برو بیار.

بعد رفته باز هیئت (شطرنج) کارگری و بنایی و تمیز کاری خودش که نگفت بخاطر منه ولی من فهمیدم و بهش گفتم پاشو برو خونه زنگ می زنم رضا (دوستش و رییس اونجا) میگم بفرستت خونه من نمیخوام کار کنی واسه اینکه اونو بخری (چند روز پیش بعد از مدتی با هم بودیم بعد من یه چیز نسبتا گرون که خیلی خوشم میاد دیدم و داشتم راجع بهش حرف می زدم که برگشت گفت مدلشو انتخاب کن دیگه کاری نداشته باش تازه یه کادو دیگه ام باید بهت بدم تمام نمرات این ترمم به لطف تو عالی شد به لطف محبتات دلداری هات پی گیری هات)

بالاخره هر چی گفتم در آخر گفت مریم به تو ربطی نداره دیگه هیچی نگو بذار کارم بکنم.

بیشتر از این میگفتم به غرورش بر میخورد.

من ادمی نیستم الکی کلاس بیام ما جفتمون وقتی با هم آشنا شدیم نه تنها ماشین زیر پامون بود و اون دو تا خونه هم داشت ، کار پر در امدم داشتیم این که خدا خواست جفتمون زمین بخوریم لابد حکمتی داشته البته نه که ندار باشیم، شکر الهی همه چی هست بهترین لباس بهترین غذا ولی خب گاهی بد جور کم میاره و میاریم حداقل بهم دیگه ثابت کردیم واسه پول با هم نبودیم.

حالا از این قسمت بگذریم خیلی وقته هیچی ننوشتم.

میترسم اینو بگم هرچی خوب بگم بعدش بد میشه ولی میگم که شما یه ماشالله بگین و دعامون کنین، من و سینا تو یه فاز جدید زندگی هستیم یه محبت عمیقی که دیگه دعوا های الکی و اختلافهامونم تکنوش نمیده قشنگیش اینه سینا معتقده من باعثش شدم خونوادم می دونن باز با سینا هستم اما باز به روم نمیارن البته خب بهتون گفتم خیلی کم میبینمش خیلی خیلی کم

فقط یه چیز که خواهش میکنم بابتش دعا کنید اینه ما داریم میریم تهران سینا اینام قبل از ما میرن دیگه اسباباشون کامل جمع شده قرار بود برن تهران خونه خودشون که البته کوچیکه شاید بزرگتر حالا باباش درست ده روز مونده به تخلیه خونه هر روز اسم یه شهر رو میاره یه بار میگه برن شهر خودشون، یه بار میگه رشت و حالا میگه قم (یکی از پروزه های کاری باباهه اونجاست) واقعا قم دیگه خیلی جالبه آخه جای زندگیه اون محیط چندش؟ اونم واسه دختراش

قبلا هم گفتم رابطه سینا با پدرش واقعا بده و عین دوتا غریبه هستن الانم فقط عصبیه میگه مردم پدر دارن پدر من یه ادم دیوونه است (نمیذارم توهین کنه همیشه بهش اخطار می دم)

از وقتی اینو گفته عصبی ام البته دانشگاهش ساوه است و قراره واسش خونه بگیرن ولی تروخدا تروخدا تروخدا دعا کنین بیاد تهران خواهش میکنم ازتون.

دو هفته پیش یه اتفاقی افتاد من یه کار کوچولو بخاطر سینا واسه خونوادش انجام دادم (یه کار اداری) بعد اون روز اعصابمم خرد بود و واسه اولین بار به روشم اوردم بعدش در ادامه اون کار اداری مادرش باید تا شب یه نامه رو به دست من می رسوند که من گفتم تا ظهر بده من به یه بهونه بیام بگیرم بابا من از خونه زیاد بیرون نمیزم این عادتمه خب مامانم شک میکنه اینم به مامانه میگه که مریم گیره نمیتونه گرفتاره  زودتر بده برسونم دستش (بخدا کاری هم نداشت) دیگه روز قبل تولد سینام بود (کادوی خوبی بهش دادم در کنارش یه شعر قشنگ و یه نامه که میگه هر روز میخونم)

دیگه این باز تو خونه شروع میکنه (جدیدا تو خونه اشون حرف من رو زیاد می زنه که بارها گفتم نزن) از من گفتن که مریم ماهه مریم باعث شده من پیشرفت کنم خیلی دلش پاکه مردیه واسه خودش و از این حرفا که به قول خودش خونوادش فقط سکوت میکنن (میگه بدم میاد در مقابل اسم تو سکوت کنن، منم میگم بهتره تا فوحشم بدن خخخخ) ولی یهو خواهر کوچیکه (15 سالشه هم سن خواهر خودم) میگه برو فعلا بهش بگو یه کادوی خوب بهت بدهخنثی (من کادوم رو دو روز قبلش داده بودم) دیگه سینام عصبانی میشه از خونه می زنه بیرون من همون موقع بهش زنگ زدم غر غر که کاری داره اون نامه رو دادن؟ آبروم رفت جلو طرف یهو دیدم قطع کرد البته با یه لحن بدی خداحافظی کرد منم ده مین بعدش زنگ زدم که دیدم گوشی رو روشن کرد ولی صداهای محوی میاد فهمیدم زده رو پخش و رفته خونه عصبانی اما با لحن مودبانه و آروم به مامانش می گفت مریم گرفتاره ها دیدم مادرش مودبانه گفت راست میگی تا فردا میفرستم (هنوز نفرستادن و بگذریم )

بعد زد بیرون و من فقط بهش گفتم اگر غر زدم و لحنم بد بود چون خواهر منم هم سن خواهر توئه تو خونه ما باهرا بحث تو شد بارها مامانم سر من داد زد گریه کرد گریه کردم ازم خواست فراموشت کنم بارها وبارها اما خواهر من یه بار از تو نگفت یه بار اسمت رو نیاورد مادرمم همیشه میگفت من هیچی به اون پسر نمیگم چون اونم پدر داره مادر داره بنده خداست و من نمیشناسمش، خواهر تو سنی نداره ببین چی شنیده اینو گفته اصلا حق نداره راجع به من حرفی بزنه (که خب سینا که دید بار اوله اینجوری می حرفم بهم حق داد) خلاصه اقا یه هفته با خواهراش قهر بود بهش گفتم ببین برادر با خواهر یه رابطه خاص داره من ته دلمم غنج بره که بخاطر من قهری اما حقیقتا راضی نیستم ضمن اینکه میدونم خونتون تو رگ همه و از این حرفا پس این لوس بازی رو تموم کن (همون شب که اینارو گفتم اشتی کرد).

خلاصه این اتفاقات افتاده

اما مشکل پدرم : گفتم یه خرده اش مونده؟ حل نشده بابام داره از بین میره اما نشون نمیده جونم به نفس بابام بسته است جون پدراتون دعاش کنین

مصاحبه: خوب بود راضی بودم اینکه قبولم کنن یا نه رو جدی نمیدونم یکی از مصاحبه گرام استاد خودم بود که فکر کنم خوب باشه این موضوع.

آزمایش: خوب نبود اما نتیجه قطعی نبود خیلی گرفتارشم بالاخره مامان اینام فهمیدن از این قضیه فعلا نمیخوام چیزی بنویسم اذیت میشم. فقط موندم چرا این قضیه آزمایش خون من سالهات بغرنج شده بعد واقعا مقطعی هم حالم داغونه ها الان من یه مدته دائم خون دماغم دائم ضعف دارم.ولی مطمئنم چیز خاصی نی خب وگرنه باید می مردم خخخخخ والله (شاید مدتی بستری بشم)

ببخشید طولانی بود

 

   + دخمری ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

حسم

دختر عمه ام الان نزدیک 40 سالشه مجرد مونده افسرده شده منم چند ماهی اونجور شدم که بابا داشت به جنون می رسید.

این دختر عمه من 12 سالش بود که فهمیدن سرطان پیشرفته خون داره دیگه آخرین روزا بود و دکتر گفته بود ببرینش خونه که دیگه امیدی نیست

مامانم اینا میگن روزای سختی بود همه ناراحت بودیم همه افسرده و بهت زده بابای من خیلی ادم مذهبی نبود و نیست به خصوص اون موقع ها ولی یه دوستش یه دعای امام زمان میده به بابا که ظاهرا خیلی هم سخت بوده و طولانی و میگه بدین مادرش بخونه هر شب

عمه منم ادم معتقد و با حجابی نبود ولی مادر که بود (الان خیلی محجبه و ایناست) این دعا رو میخونه یه شب که حال دختر عمه ام خراب خراب بوده با سوز و گداز میخونه دعا رو. نزدیک اذان صبح حضور یه نفر رو حس میکنه که بهش میگه بلند شو نمازت رو بخون دخترت خوب شده دیگه.

و اینطوری میشه که دختر عمه من شفا میبینه یعنی عین معجزه کسی که دو سه ساعت تا مرگش مونده خوب میشه

بگذریم که بخاطر اون سالها دختر عمه ام منزوی و افسرده شد تا همین الان ولی خوب شد

نمیدونم چرا اینو گفتم

آزمایشم بالاخره نشون دختر عمه ام که متخصصه دادم و خواهش کردم بین خودمون بمونه (من به خونوادم نگفتم دو روز قبل از مصاحبه ام فهمیدم به سینا هم تا جمعه نگفتم جمعه هم عصبی شدم سر یه چیز بیخود و اینو گفتم و بای دادم که خب ولم نکرد مثلا دیشب داشتیم حرف میزدیم یهو خون دماغ شدم مگر ول کرد هرچی میگفتم واسه گرماست عصر رفتم بیرون میگفت نه تو اینجوری نبودی ) دختر عمه گفت این ازمایش خوب نیست اما دکترت تندم رفته این نمیتونه دلیل سرطان باشه تو کم خونی شددی داشتی و داری و تو قند خونم داری و چند تا اصطلاح بهم گفت

ازمایش دوم جوابش چهارشنبه یعنی پس فردا میاد که ازم خواهش کرد اول واسه اون ایمیل کنم (تهرانه) بعد گفت واسه اون یکی دختر عمه ام هم بفرستمش (اونم پزشکه) و البته نشون یکی از بهترین پزشکهای ایرانم دادش که اونم حرف دختر عمه رو زده

نمیدونم چی بگم از حسم 

   + دخمری ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۳
comment نظرات ()

مریض

وقتی مشکوک به سرطان داشتن باشی پ ن: خوبم خیلی خوب مطمئنم سرطان نیست باشه هم من از سرطان نمیمیرم اما نیست مطمئنم پ ن: کلی حرف خاله زنکی دارم وای لپ تاپم تهرانه خرابه با مال مامان میام مینویسم الان با گوشی ام تو فالم مریضی افتاده بود اما ته دلم روشنه خوبم دومبن باره اینو بهم میگن اونبار رد شد اینبارم میشه

   + دخمری ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٠
comment نظرات ()

دعا

فردا روز سرنوشت سازی واسه خونوادمه لطفا دعا کنین خیلی غمگینم

   + دخمری ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()

من و کسی که واقعا دوستش دارم

اول :

خدایا فقط بگو این چه بازی تلخیه؟

چرا الان که گوشه سوییت من پر از جعبه خالیه واسه اسباب کشی و همیشه رفتن و گوشه خونه اونم همین طوره و مقصدمون یکی نیست، اینقدر عاشقتر شدیم عشق کمه اینقدر همدیگه رو دوست داریم ؟

چرا بازی ات رو تموم نمکنی؟ من که هیچ کس هیچ وقت تو زندگیم نبود هیچ وقت فکرشم نمیکردم درگیر یه پسر بشم اخه چرا من؟ اونم اولین تجربه عاطفی و اینقدر واقعی که هزار بار طوفان اومد تو رابطمون و تکون نخوردیم

دوم: بعد از مدتها نیم ساعت تنها میشیم میبوسم نه غرق بوسم میکنه سرم تو گردنشه که یهو نگاش میکنم و میگم من بدم؟ من چیم بده؟ همین الان که جلوتم چی من بده؟ بد اخلاقم؟ زشتم؟

سرم رو به سینه اش فشار میده همون شلوار کرم

 و تی شرت کرم قهوه ای تنشه ته ریش داره از خودم میپرسم چقدر خوش تیپ تر شده همیشه از خودش بدش میاد میگه از تو زشترم ولی نیست بوره موهای کم و خرماییش بوی عطر حموم میده بهم میگه فقط یه چیز بهت میگم هر پسری دوست داره نه نه حسرت داره جای من باشه و تو عزیز دلش باشی

نگاش میکنم یه بوس گرم میذاره رو لبم و میگه الهی قربونت برم

 

پ ن : با گریه نوشتم

پ ن: ماههاست نه دعوا شدید میکنیم نه هم رو میرنجویم انگار خیلی دلتنگ همیم هنوز از هم دور نشده

پ ن: حتی عموم اینام از این شهر رفتن حالا عین خود سینا منم غریبم ما 100% تهران میریم ولی سینا هنور معلوم نیست فقط دانشگاش نزدیک تهرانه یکی دو ساعت راهه

 خیلی دعا کنین خیلی دعا کنین تروخدا

   + دخمری ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٧
comment نظرات ()

 

اس ام اس وارده دو صبح از طرف سینا: نفس خانومم سادگیت رو دوست دارم و مهربونی زیادت در حق ادم بی ارزشی مثل من. بووووس یه بوس واقعی از هموناییی که سر کوچتون ازت گرفتم خانومم دوستت دارم شبت بخیر پ ن: خیلی این اس ام اس یهویییش به دلم نشست خواستم شمام بخونین خیلی حرکت جلفی کردم اینجا گذاشتمش؟

   + دخمری ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

کورم شدم

امشب به قدری دلم گرفته که امیدوارم قلبم وای نسه

اونقدر فشار عصبی رومه که دید چشم راستم به کل از دست دادم و با چشم چپم تار میبینم

با این وضع بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم

خواستم دعام کنین

   + دخمری ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد


  FEED