خیمه شب بازی

حالم خرابه

اینبار خودم خواستم نه خونوادم برای همیشه با سینا تموم کردم به قدری قلبم له و شکسته هست که ایمان دارم برگشتی توش نیست نمتونین حالمو تصور کنین پ ن: جواب ازمایش مغز و استخونم این هفته میاد

   + دخمری ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٤
comment نظرات ()

خاله زنکانه

خب با سلام و عذرخواهی بابت اینکه خیلی وقته به خیلی ها سر نزدم واقعا گرفتار بودم و هستم.لبخند

اول از این بگم که ما خونه تهران رهن کردیم تا انشالله سر فرصت بخریم واسه همین رهنم مامانم یکی از زمین هاش که کنار خونه باغه فروخت خب تو رکود بازار قیمت واقعیش نبود خیلییییییییییی کمتر بود اما تو همین رکود معامله شیرینی بود در واقع بابا فروختش به دوستش. بلافاصله رفتیم خونه گرفتیم و یه مقدار وسیله رفت الانم داریم اضافه هارو میبریم خونه باغ و بعد به سوی تهران (بابا تهرانه معمولا)

اما درباره سینا اینا اول بگم ممنون از دعاهاتون روز 5 شنبه اسباب کشیدن رفتن کرج که اتفاقا به خونه ما تو تهرانم نزدیکه. الانم خودش رفته شمال مسابقات و هنوز خونه جدیدشون رو ندیده چون با تیم شهر ما رفت دیگه با خونوادش نرفت.

ولی واااااااااااااای از این خونوادشاوه یعنی خودش همیشه عصبی میخنده میگه خونواده من جوک هستن ، ببینین اینا باید 10 مرداد خونه اینجاشون خالی میکردن بعد البته از تیر ماه مامانه وسایلو جمع کرده بود اما 6 مرداد باباهه از جنوب اومد گفت پروژه اونجا تموم بهم یه بلیط دادن واسه خانومم بریم بندر و بعد واسه پروژه بعدی قم خب فک کن دو روزم رفتن بندر خرید و تفریح زن و شوهر بعد برگشتن دعوا و بحث که باباهه میگف خونه قم مجانیه بریم اونجا (من بابام سه ساله اواره تهرانه خوابگاه و اینا همون سه سال پیش تو قم بهش خونه و ماشین دادن بخاطر ما نرفت در حالی که میتونست خونه اشم اجاره بده اما اسایش دختراش واسش مهم بود بعد ببینین بابا این چه فکری میکنه) خلاصه قم شد رشت شد ساری در اخر شهر خودشون دیگه داشتن از کابل سر در میاوردن که سینا مخ مادره رو زد و مادره به باباهه گفت من جز تهران و کرج جایی نمیام.

اما خودمون دو نفر، راستش چند باری همدیگرو دیدیم هربارم چون جدی تکلیف خونواده اون مشخص نبود فکر میکردیم بار اخر تو این شهره (من به سختی باهاش قرار میذاشتم حالا بماند چرا) هر بارم واسم یه کتابی لاکی چیزی میخرید.

تا اینکه دختر داییم شیدا تعطیلات عید فطر بعد از دوسال با خونوادش اومد اینجا (کرجه)

من و شیدا هم سنیم 9 ساله بودیم که مادرش فوت کرد 11 ساله بودیم داییم ازدواج کرد خدا روشکر نامادریشون یه فرشته است ،با این حال شیدا از 15-16 سالگی سر و گوشش می جنبید دنبال پسر بازی بود حالا دایی من نظامی سخت گیر خونواده مادر واقعیشم مذهبی من فقط اینا رو میدونستم بعد دو سال پیش دماغشو عمل کرد و افسرده شد که دماغم زشته از خونه بیرون نمیومد به زور سر کار می رفت تو وایبر باهم در ارتباط بودیم از حرفاش فهمیدم باز هزار بار دیگه تو این دو سال عاشق و فارق شده یعنی باورتون میشه یکی خوش تیپ باشه این میگه دوسش دارم باهاش میره تو رویا بعد شکست میخوره.

حالا وقتی بعد از دوسال اومد دیدم عکس دو سه تا پسر رو نشونم داد اما مثل قبل تعریف نکرد فقط تو چشمش اشک جمع شد و گت نمیشه نمیشه یا اینام نمیشه باشمخنثیچراشم نمیگفت فقط خدایی همشون بچه بودن

راستش پی جور نشدم ازش زیاد، یکم از سینا گفتم و در نهایت دوست داشت ببینش به سینا که گفتم گفت 5 شنبه نهار مهمون من (اون 5 شنبه بعد از عید)

حالا قبل از اینکه از اون روز بگم باید بگم دو سه روز قبلش با سینا رفتیم بیرون که واسم کلی کتاب خرید بعد بردم یه جایی و یه گردنبند نشونم داد گفت اینو واسه تو دیدم (لازمه بگم سینا اصلا اهل دیدن چیزای دخترونه و رفتن تو مغازه های اینجوری نیست مثلا پول بهم میده میگفت برو لاک بخر ، میگه روم نمیشه واسم جالب بود رفته همچین جایی با دقتم نگاه کرده و یه چیزی پسندیده ) گردنبنده خیلی خوشکل بود من اصلا اهل بدلی جات نبودم اهل طلام نیستم اصلا یه مدتیه علاقه مند شدم ولی این رو واقعا دوست داشتم یهو مثل بچه ها ذوق کردم گفتم خوش سلقیه ای ها گفت بیا بریم بخریمش گفتم نه امروز خیلی خرید کردی (50 هزار تومن واسم کتاب خریده بود این تو وضع مالی الانش زیاده من قیمتهای واقعی رو بهتون میگم میشناسینم اهل پز نیستم) گفت نه پول دارم خلاصه رفتیم داخل خانومه گفت این رادیومه 45 هزار تومن (این قیمتها رو میگم تا در ادامه یه چیزی بگم) خلاصه گفتم نه و اومدم بیرون سینا گفت خلی تو، گفتم ببین حقیقتا ازش خوشم اومده به خصوص چون رفتی واسم انتخابش کردی ولی من میدونم وضع مالیت این ماه جالب نیست باید با دانشگاه تصویه حساب کنی باید پروژه رو تحویل بدی پس نمیخوام سینا گفت تو سرتو انداختی پایین اومدی بیرون اما من اینو میخرم.

خب برسیم به روزی که قرار شد با شیدا مهمون سینا بشیم واسه نهار، قرارمون شد یه فست فودی معروف از شانس یدمون ماشین سینا خراب شد و باباشم ماشین خودشو برده بود قم از اونور بابا میخواست ماشینو بده من که مامان نذاشت (مامانم بعد از دیدن یه تصادف خیلی بد دیگه بدون بابا نمیذاره رانندگی کنم این در حالیه که از 18 سالگی رانندگی کردم اونم هر روز از این ور شهر به اونور واسه یونی خلاصه بابت این موضوعم ناراحت بودم به هر مصیبتی بود رسیدیم و خدایی سینا سنگ تموم گذاشت تو رفتارش اول که شیدا خانوم گفتن این بیبی فیسه (یعنی مریم دروغ میگی هم سنین ) بهش اهمیت ندادم چون خودم میدونم هم سنیم بعدش بیبی فیسه چی کارش کنم؟ بزنم له اش کنم؟

دیگه سینا سفارش ها رو گرفت ازمون دائم جلو شیدام به من اصرار میکرد فلان چیزو بگیر بخور تو دوست داری بذار اینو بگیرم واست اونو بگیرم گفتم سینا لطف کن فقط دو تا پیتزا بخر من باهاتون شریک بشم شما که میدونی من خیلی کم غذام (بخدا از اون دو تا پتزام 4 تیکه موند که شیدا اورد داد خواهرم بگذریم مامان اینا به شوخی میگفتن نامردین واسه ما پیتزا نیاوردین فکر میکردن شیدام مهمون منه خخخخ ) اول قبول نکرد اخرش دید دارم عصبانی میشم یه پیتزا زبون گرفت که جدی خوشمزه بود و یکی هم پپرونی که شیدا خواست اولش سینا شوخی میکرد میگفت مریم از پیتزام بهت نمیدم (خیلی لاغره اما ب ینهایت شکمو به قول خودش نهار خونه اشونم غذای باب میلش بود میخواست فقط ته بندی کنه) خندیدم گفتم مثل جو تو سریال فرندز که میگفت غذام رو با کسی شر نمیکنم حتی دوست دختراش خخخخ اما تا پیتزارو اوردن سینا اول به من از زبونه داد که با چشم و ابرو بهش اشاره دادم یه تیکه هم واسه شیدا بذاره.(کلا پسرا و مردا رو باید کنترل کنی ماشالله اینقدر با فکرن)

تو فاصله ای که سفارشا و پیش غذا رو بیارن جامون رو عوض کردیم شیدا و سینا گرمشون بود شیک اومدن زیر کولر گازی شیدا روبه روی کولر من و سینا زیرش که باد سردش میخورد تو پشت و گردن عرق کرده من حالا من امسال گرمایی و عرق بکن شدما هرچی گفتم سرده پاشین بریم یه میز دیگه این دوتا مسخره ام کردن حتی به شوخی گفتن برو یه میز دیگه ما باهات بای بای میکنیمخنثی یه کم بعدش شیدا با ناز گفت (خدا منو ببخشه) وای سردمه یخ زدم این سینا خنگم به جای اینکه میزو عوض کنه طفلک جاشو با اون عوض کرد (البته یه تعارف بیشتر نزد بعد فور یهم نگاه من کرد اوکی بگیره خخخخخخخخ خیلی بامزه بود) الله وکیلی هم وقتی رفت اونور همه حواسش به من بود که رفته بودم یه گوشه(از شدت سرما) میگفت واقعا سردته مریم؟خنثی

 خلاصه بگذریم که وحشتناک سرما خوردم و سینا شبش هی به خودش فوحش میداد جدی مردها عقلشون کمه ها، بگم .

تو همون فاصله که پیش غذا رو اوردن به سینا گفتم گوشیتو بده (جدیده) باز یهاش ببینم یهو گفت مریم بیا تخته بازی کنیم با گوشی گفتم نه سینا حوصله ندارم (خدا منو ببخشه شیدا تو این فاصله مثلا سکوت کرده بود ولی به نظرم حرکاتش جلب توجه میکرد البته خدایی سینا سنگ تموم گذاشت اونو از سر ادب مخاطب قرار میداد اما همش منو نگاه میکرد لبخند میزد صدام میزد و شوخی میکرد) سینا به شیدا گفت شما بازی میکنین؟ (سینا عشق تخته و شطرنجه) خلاصه شروع کردن بازی بازم حواس سینا به من بود ولی خب من بیکار بودم فقط با چشم و ابرو بهش اشاره دادم که همون بار دوم که اولش برد دومیش باخت موبایلشو جمع کرد بعد گفت شما دوتا شبیه هم هستین ها (شبیه هم نیستیم فقط شاید تیپمون یکیه) یهو شیدا با یه حالت مسخره گفت نهههههههههههه کجای این شبیه منه (من خیلی ناراحت شدم چون من جوابم این بود که خب فامیلیم اما واکنش اون اینقدر بد بود،حالا من واقعا خوشکلترم به خصوص بعد از عمل دماغش که جدی افتضاحه) سینام نامردی نکرد برگشت بهش گفت اره پوست مریم صاف و یه دست و سفیده پوست شما داغون شده ...خنده حالا از یه طرف به خریت این پسره رک خنده ام گرفته بود از یه طرف خوشحال شدم از یه طرف جدی دلم واسه شیدا سوخت واسه همین به سینا گفتم عین کله تو که داغونهنیشخند خود سینا غش کرد خنده

اماااااااااا بین غذا سینا یه بسته گذاشت رو میز گفت مریم جان این مال شماست

بسته رو که باز کردم چشمم خورد به گردنبندهقلبیهو بهش لبخند زدم و گفتم به چه مناسبت گفت هیچی نذری میدادن خخخخخ بعد گفت شاید اخرین دیدارمون اینجا باشه این به اون عنوان شیدا یه لبخند محو زد

بعد شیدا رفت دستشویی من و سینا یکم بحث کردیم راجع به ازدواج راجع به اینکه هنوز معلوم نبود کجا میرن . وقتی شیدا اومد رفتیم پارک بغل اونجا طفلی شیدا رفت تاب بازی تو افتاب حالا قسمت کودکان بود سینام هی میگفت زشته اما شیدا گفت شما تنها باشین ولی یه حرکات مسخره و جلفی میکرد که سینا به من گفت این بنده خدا مشکل داره ها از یه طرف کلافه بودم از طرفی واقعا شیدا ادم مطمئنیه ولی حرکاتش واسم عجیب بودناراحت

تا اینکه اومدیم خونه نه گذاشت نه برداشت گفت این گردنبنده 10 تومن بیشتر نمی ارزه (یادم نیست چی شد اینو گفت) گفتم مطمئنی؟ (حالا من خودم اینو قیمت کرده بودم) گفت ببین من بدلی بخر حرفه ای ام. گفتم بی خیال (با ادم احمق کل کل نمیکنم) ولی خدا میدونه تا چه حد ناراحت شدم یکم گذشت گفتم برم نشون مامان بدم ولی بگم خودم خریدم؟ یهو گفت تو عرضه خرید کردن واسه خودتم نداری گفتم شیدا بحث این نیست من معمولا سلیقه مامانم دخالت میدم ضمن اینکه بدلی زیاد نمیخرم باز گفت برعکس من که مستقلم ، دیگه طاقت نیاوردم گفتم اره برعکس تو چون من خونوادم از بدلی بدشون میاد طلا میخرن (واقعا بابام بدش میاد ولی نه اینقدر شدید دیگه حرصم بالا اومد) من نمیفهمم ربطش به مستقل بودن چیه وقتی من تو 19 سالگی کامرند دولت بودم این کجا بود من مدیر عامل شرکت مادرمم منم دستم تو جیب خودمه واقعا نمیفهمم چرا اینو گفت.

یهو سینا زنگ زد گفت مریم خواستم بگم اگر بدت اومد میتونی بری مغازهه عوضش کنی گفتم سینا واسه شیدا سوال شده این قیمتش چنده یهو سینا کپ کرد (خب میدونست که من میدونم) گفت مریم من قیمت هدیه امو بگم ؟ خودت برو بپرس گفتم بگو (لحنم جوری بود که سینا فهمید گفت با جعبه هه 50 تومن) یهو چشمهای شیدا گرد شد (بببینین 50 تومن پولی نیست شاید هرکی بود توقع طلا داشت بعد از سه سال ولی من نداااااااااااااااااااااااارم من واقعا هدیه گرفتنو دوست دارم عشق میکنم اما گدا نیستم سینا چه تعهدی به من داره که خرجم کنه بخدا تو شرایط الانش این 50 تومن واسه من 5 میلیون بود)

خیلی ناراحتم کرد کلی چرت و پرت دیگه گفت که تو احمقی خواستگارات رد میکنی اخرش گفتم تو کجای دنیایی شیدا که به من گیر میدی؟ این همه عکس از پسرا تو گوشیته الان کدومش مال توئه؟ بله منم دوست داشتم مثل تو با پسرای زیادی بودم که اینقدر احساس تعهد و وفاداری اذیتم نمیکرد و دست و پام رو نمیبست (دیگه اینو گفتم ساکت شد)

سرمام خورده بودم شب با صدای کرفته و بغض واسه سینا تعریف کردم گفت ول کن بابا به درک به اون چه اصلا فقط خدا من احمقو بکشه که باعث شدم سرما بخوری درضمن من نمره های خوبم پیشرفتم مدین تو ام همش زحمته تو بود باید بیشتر و بهتر بخرم که میخرم (خدایی دائم میگه تو باعث پیشرفتم بودی)

پ ن: من بارها گفتم همین امروز سینا منو بذاره بره میگم باز که سینا جدا پسر خوبیه

پ ن : ازش خواستم از هم جدا بشیم سر یه قضیه ای که گفت به هیچ عنوان اگر سرنوشت ما جداییه چرا یهو همزمان اسباب کشی کردیم اونم تقریا یه جا؟

 دعا کنید بابام رو سینا رو و خودم رو

پست بعدی رو از خونه تهران بنویسم (یعنی نتش وصل بشه چون مبین نتم آنتن نداد) صلواااااااات

اینم عکس هدیه ام جعبه اش و خودش زنجیرش بلنده که بخاطر قد کوتاهم خوبه من واقعا دوسش دارم شیدا میگفت قرمزش رو میخریدی سینا گفت مگه مریم بچه است یا دهاتیه خخخخ نگین هاش هر دوتاش یه رنگه سفید و آبی آسمانی و آبی تیره

میدونم هر کس سلیقه ای داره بخدا نمیخوام بنویسین چه خوشکله اما از نظر من عالیهههههههههه و واسم عزیزه تازه عکس کتابها و جمله هایی که واسم نوشت نذاشتم 

   + دخمری ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

بازم جهت اطلاع

بالاخره بچه تهرون شدم خخخخ

سینا اینام کرجی شدن نزدیکیم به هم به خصوص منطقه ما به کرج نزدیکه

وسایل بردیم اما بازم مونده ببریم

در کل حرف زیاد دارم از گرفتن خونه و اسباب نو خریدن و اینا خوشحال بودیم که درباره مشکل بابا یه خبر بد شنیدیم یعنی اشکم بند نمیومد همونجا به خدا گفتم تحت هرشرایطی میگفتم هستی میگفتم دارمت اما لعنتی عمر شادی ما به 24 ساعتم نمیرسه من دیگه باهات کاری ندارم نه کفرت رو میگم نه شکرت تو که به من نیاز نداری منم که همش بد میارم بی تو زندگی کردن رو تجربه میکنم

خلاصه نیاین نصیحت کنین منو فعلا خدا تموم من دیگه خدایی ندارم

 

اما از شما که با ایمان کامل دعام کردین ممنونم من به آرزوی سه ساله ام نرسیدم غصه من تموم نمیشه اما حقیقتا رفتن به تهران واسم خیلی مهم بود همینطور نزدیکی به سینا 

 

حرف براتون زیاد دارم یکی دو تا عکسم دارم حرف خاله زنکی هم دارم امروز یا فردا مینویسم

این جهت اطلاع بود

شاید از این به بعد دو سه روز یه بار بنویسم

   + دخمری ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٥
comment نظرات ()

پست پشت سر هم+بعدا نوشت

اول بگم پست قبلی رو دیروز نوشتم تازه است لبخند

خواستم از امروزم بنویسم که با هم رفتیم بیرون 

الان که مینویسم دارم اشک میریزم میدونین میترسم خیلی می ترسم از آینده ام از آینده امون هیچ وقت اینقدر نترسیدم

یعنی قراره از هم دور بشیم؟ یعنی امروز آخرین بار بود؟

دارم به جنون میرسم مدتها از خونه بیرون نزدم (غصه و اینا) به بهونه بانک دو سه ساعت رفتم بیرون نمیخوام خونوادمم گیر بدن شاید بار آخر بود حداقل اینجا. خیلی خوب بود هوام به شدت خنک واسم کادو هام خرید البته به قول خودش یکمش رو

بعد گوشی جدیدش رو که باباش واسش خریده (پدره دیگه هرچی این بگه خوشم ازش نمیاد) نشونم داد کلی باهاش ور رفتم میگفت خرابش نکن گفتم سینا هنوز گوشی من با وجود اینکه 5 سالشه حداقل 500 تا گرونتره ها میخندید میگفت برو بابا

از جلو یه سی دی فروشی رد شدیم رفتیم داخل گفتیم واسمون کلی آهنگ شاد و غمیگناک ایرانی و خارجی بزن پسره گفت رپ هم بزنم؟ یهو سینا گفت نه خیلی کم (خودش دوست داره من بدم میاد) یه صندلی تک بود من فوری نشستم بعد پسره به سینا گفت اقا بیا اینجا کنار من (مغازه اشم بزرگ بود ولی صندلیش کم) سینا رفت اونور روبه روم نشست دیگه گوشیش دست من بود و فضولی میکردم یهو دوست پسره اومد پیش پسره نشست و هی زل زد به من (نمیدونست با سینام) هی سر خودم گرم کردم همه فضولی هامم کرده بودم ولی باز خودم رو سر گرم گوشی کردم.

اما پسره ول نکرد (من خیلی خوشکل نیستما) 

دیدم سینا بلند شد اومد جلوم وایساد شروع کرد حرف زدن با من درست جلو پسره رو گرفتنیشخند

الهی بمیرم دندون درد بدی داره ریش هاش نزده بود به قول خودش ورم صورتش درد داره نمیتونست بزنه دست زدم صورتش بعد داروهایی که خریده بودیم در اوردم یکی یکی دادم بهش (بدون اب) بعد سر کننده رو در آوردم دادم زد پسرا یه جوری نگامون میکردن ما اهل حرکات جلف نیستیم فکر کنم همینم براشون جالب بود بعد یهو تو سی دی ها یه کارتون دیدم به اسم قورباغه خنگ عکسشم بود گفتم وای سینا چقدر  شبیه توئهنیشخند یه جوری نگام کرد که به قول خودش اونجور که نگام میکنه یعنی دلش غش میره بپره منو بوس کنه (نمیشد دیگه خواهر اونجا) بعد عکس یه هیولا رو نشونم داد گفت اونم تویی ببین حالت هجومی هم دارهخنثی

میخواست واسم کارتون کودک 5 ساله بخره نامرد

حالا تا پسره داشت سی دی میزد من یهو یه چیزیم شد که خب بهتره نگم یعنی بهم ریختم ها از نظر روحی یهو حالم خراب شد از مغازه زدم بیرون دیدم سینا دنبالم اومد گفت مریم رنگت پریده چته گفتم هیچی گفت نه یهو چت شد خوبی؟ (روحی بهم ریخته بودم) دوباره برگشتم تو مغازه باهاش حرف زدم گفتم خندیدم ولی باز وقتی اومدیم بیرون گفت مریم چرا یهو بهم ریختی شروع کرد حرف زدن گفت واست میخوام چند تا لاکم بخرم با غصه و بغض گفتم نمیخوام گفت مریم چته تروخدا (یه چیزی هم تو دلم بود که بهش گفتم) 

کلی قربون صدقه ام رفت بعد با هم رفتیم بانک 

راستی امروز یه مانتو خنک پوشیده بودم یکم یقه اش بازه دکمه نداره واسه همین یه روسری بزرگ (شال میندازم معمولا) پوشیدم که دوستم بهم داده بود خوشکله خوشرنگه رنگ چشمام نشون میده بعد وقتی رفتم بیرون (در کل اسپورت بودم) یه تاپ لختی پختی تنم بود حس کردم روسریه گاهی میره کنار یقه و اینام میافته بیرون تو راه که می رفتیم (قدم زدیم ماشینش باتر ی خالی کرده بود) پرسیدم سینا ببین یقه ام باز نیست ؟ معلوم نیست؟ گفت نه ولی اگر باشه کلاهمون میره تو هم ببینم یکی داره نگاه میکنه جدی من میدونم و تو. اولش فکر کردم شوخی میکنه گفتم برو بابا دیدم گفت مریم من جدی ام ها، یهو نگاش کردم گفتم سیناااااااااااااا؟ تو اینجوری نبودی اصلا بهت نمیاد دوست ندارم این طوری باشی  (آخه خدایی من فقط موهام بیرونه هیچ وقت تیپ اونجوری نزدم بخاطر اینکه نه دوست دارم نه تو این شهر لعنتی میشه) گفت واقعا واسم مهمه نمیخوام کسی بهت خیره بشه حواست جمع کن روسریه کنار نرهخنثیخنثیخنثی

یعنی یادم افتاد به شماها میگفتم سینا اینجوری نیست

یادتونه؟خنثی

پ ن: خیلی غمگینم خیلی ناراحت خیلی داغون میدونم میگی همیشه هستی ولی اونایی که قبلا ها وبلاگام میخوندن میدونن که نه نبودم شاد بودم خوب بودم الان دلشوره ام سینا است و یه مشکل دیگه که نمیخوام بگم همون که امروزم ناراحتم کرد

امروز روز آخر نبود درسته؟ سینا میگه تو روانی شدی راست میگه؟

بعدا نوشت: واقعا حال روحیم داغونه

   + دخمری ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳٠
comment نظرات ()

یکم طولانیه

وقتی می فهمم بخاطر من باز رفته اضافه کاری پیش دوستش اونم عملا کارگری هم ذوق میکنم هم ناراحت میشم، سینا آدمیه که دست به سیاه سفید نمیزنه حتی روزای احیا که مامانش و خواهراش روزه بودن (من و سینا روزه نمیگیریم خونوادشم فقط احیا گرفتن ظاهرا) این به اونا می گفت واسم غذا بیارین آب بیارین که من بهش می گفتم اونا روزه هستن خودت پاشو برو بیار.

بعد رفته باز هیئت (شطرنج) کارگری و بنایی و تمیز کاری خودش که نگفت بخاطر منه ولی من فهمیدم و بهش گفتم پاشو برو خونه زنگ می زنم رضا (دوستش و رییس اونجا) میگم بفرستت خونه من نمیخوام کار کنی واسه اینکه اونو بخری (چند روز پیش بعد از مدتی با هم بودیم بعد من یه چیز نسبتا گرون که خیلی خوشم میاد دیدم و داشتم راجع بهش حرف می زدم که برگشت گفت مدلشو انتخاب کن دیگه کاری نداشته باش تازه یه کادو دیگه ام باید بهت بدم تمام نمرات این ترمم به لطف تو عالی شد به لطف محبتات دلداری هات پی گیری هات)

بالاخره هر چی گفتم در آخر گفت مریم به تو ربطی نداره دیگه هیچی نگو بذار کارم بکنم.

بیشتر از این میگفتم به غرورش بر میخورد.

من ادمی نیستم الکی کلاس بیام ما جفتمون وقتی با هم آشنا شدیم نه تنها ماشین زیر پامون بود و اون دو تا خونه هم داشت ، کار پر در امدم داشتیم این که خدا خواست جفتمون زمین بخوریم لابد حکمتی داشته البته نه که ندار باشیم، شکر الهی همه چی هست بهترین لباس بهترین غذا ولی خب گاهی بد جور کم میاره و میاریم حداقل بهم دیگه ثابت کردیم واسه پول با هم نبودیم.

حالا از این قسمت بگذریم خیلی وقته هیچی ننوشتم.

میترسم اینو بگم هرچی خوب بگم بعدش بد میشه ولی میگم که شما یه ماشالله بگین و دعامون کنین، من و سینا تو یه فاز جدید زندگی هستیم یه محبت عمیقی که دیگه دعوا های الکی و اختلافهامونم تکنوش نمیده قشنگیش اینه سینا معتقده من باعثش شدم خونوادم می دونن باز با سینا هستم اما باز به روم نمیارن البته خب بهتون گفتم خیلی کم میبینمش خیلی خیلی کم

فقط یه چیز که خواهش میکنم بابتش دعا کنید اینه ما داریم میریم تهران سینا اینام قبل از ما میرن دیگه اسباباشون کامل جمع شده قرار بود برن تهران خونه خودشون که البته کوچیکه شاید بزرگتر حالا باباش درست ده روز مونده به تخلیه خونه هر روز اسم یه شهر رو میاره یه بار میگه برن شهر خودشون، یه بار میگه رشت و حالا میگه قم (یکی از پروزه های کاری باباهه اونجاست) واقعا قم دیگه خیلی جالبه آخه جای زندگیه اون محیط چندش؟ اونم واسه دختراش

قبلا هم گفتم رابطه سینا با پدرش واقعا بده و عین دوتا غریبه هستن الانم فقط عصبیه میگه مردم پدر دارن پدر من یه ادم دیوونه است (نمیذارم توهین کنه همیشه بهش اخطار می دم)

از وقتی اینو گفته عصبی ام البته دانشگاهش ساوه است و قراره واسش خونه بگیرن ولی تروخدا تروخدا تروخدا دعا کنین بیاد تهران خواهش میکنم ازتون.

دو هفته پیش یه اتفاقی افتاد من یه کار کوچولو بخاطر سینا واسه خونوادش انجام دادم (یه کار اداری) بعد اون روز اعصابمم خرد بود و واسه اولین بار به روشم اوردم بعدش در ادامه اون کار اداری مادرش باید تا شب یه نامه رو به دست من می رسوند که من گفتم تا ظهر بده من به یه بهونه بیام بگیرم بابا من از خونه زیاد بیرون نمیزم این عادتمه خب مامانم شک میکنه اینم به مامانه میگه که مریم گیره نمیتونه گرفتاره  زودتر بده برسونم دستش (بخدا کاری هم نداشت) دیگه روز قبل تولد سینام بود (کادوی خوبی بهش دادم در کنارش یه شعر قشنگ و یه نامه که میگه هر روز میخونم)

دیگه این باز تو خونه شروع میکنه (جدیدا تو خونه اشون حرف من رو زیاد می زنه که بارها گفتم نزن) از من گفتن که مریم ماهه مریم باعث شده من پیشرفت کنم خیلی دلش پاکه مردیه واسه خودش و از این حرفا که به قول خودش خونوادش فقط سکوت میکنن (میگه بدم میاد در مقابل اسم تو سکوت کنن، منم میگم بهتره تا فوحشم بدن خخخخ) ولی یهو خواهر کوچیکه (15 سالشه هم سن خواهر خودم) میگه برو فعلا بهش بگو یه کادوی خوب بهت بدهخنثی (من کادوم رو دو روز قبلش داده بودم) دیگه سینام عصبانی میشه از خونه می زنه بیرون من همون موقع بهش زنگ زدم غر غر که کاری داره اون نامه رو دادن؟ آبروم رفت جلو طرف یهو دیدم قطع کرد البته با یه لحن بدی خداحافظی کرد منم ده مین بعدش زنگ زدم که دیدم گوشی رو روشن کرد ولی صداهای محوی میاد فهمیدم زده رو پخش و رفته خونه عصبانی اما با لحن مودبانه و آروم به مامانش می گفت مریم گرفتاره ها دیدم مادرش مودبانه گفت راست میگی تا فردا میفرستم (هنوز نفرستادن و بگذریم )

بعد زد بیرون و من فقط بهش گفتم اگر غر زدم و لحنم بد بود چون خواهر منم هم سن خواهر توئه تو خونه ما باهرا بحث تو شد بارها مامانم سر من داد زد گریه کرد گریه کردم ازم خواست فراموشت کنم بارها وبارها اما خواهر من یه بار از تو نگفت یه بار اسمت رو نیاورد مادرمم همیشه میگفت من هیچی به اون پسر نمیگم چون اونم پدر داره مادر داره بنده خداست و من نمیشناسمش، خواهر تو سنی نداره ببین چی شنیده اینو گفته اصلا حق نداره راجع به من حرفی بزنه (که خب سینا که دید بار اوله اینجوری می حرفم بهم حق داد) خلاصه اقا یه هفته با خواهراش قهر بود بهش گفتم ببین برادر با خواهر یه رابطه خاص داره من ته دلمم غنج بره که بخاطر من قهری اما حقیقتا راضی نیستم ضمن اینکه میدونم خونتون تو رگ همه و از این حرفا پس این لوس بازی رو تموم کن (همون شب که اینارو گفتم اشتی کرد).

خلاصه این اتفاقات افتاده

اما مشکل پدرم : گفتم یه خرده اش مونده؟ حل نشده بابام داره از بین میره اما نشون نمیده جونم به نفس بابام بسته است جون پدراتون دعاش کنین

مصاحبه: خوب بود راضی بودم اینکه قبولم کنن یا نه رو جدی نمیدونم یکی از مصاحبه گرام استاد خودم بود که فکر کنم خوب باشه این موضوع.

آزمایش: خوب نبود اما نتیجه قطعی نبود خیلی گرفتارشم بالاخره مامان اینام فهمیدن از این قضیه فعلا نمیخوام چیزی بنویسم اذیت میشم. فقط موندم چرا این قضیه آزمایش خون من سالهات بغرنج شده بعد واقعا مقطعی هم حالم داغونه ها الان من یه مدته دائم خون دماغم دائم ضعف دارم.ولی مطمئنم چیز خاصی نی خب وگرنه باید می مردم خخخخخ والله (شاید مدتی بستری بشم)

ببخشید طولانی بود

 

   + دخمری ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٩
comment نظرات ()

حسم

دختر عمه ام الان نزدیک 40 سالشه مجرد مونده افسرده شده منم چند ماهی اونجور شدم که بابا داشت به جنون می رسید.

این دختر عمه من 12 سالش بود که فهمیدن سرطان پیشرفته خون داره دیگه آخرین روزا بود و دکتر گفته بود ببرینش خونه که دیگه امیدی نیست

مامانم اینا میگن روزای سختی بود همه ناراحت بودیم همه افسرده و بهت زده بابای من خیلی ادم مذهبی نبود و نیست به خصوص اون موقع ها ولی یه دوستش یه دعای امام زمان میده به بابا که ظاهرا خیلی هم سخت بوده و طولانی و میگه بدین مادرش بخونه هر شب

عمه منم ادم معتقد و با حجابی نبود ولی مادر که بود (الان خیلی محجبه و ایناست) این دعا رو میخونه یه شب که حال دختر عمه ام خراب خراب بوده با سوز و گداز میخونه دعا رو. نزدیک اذان صبح حضور یه نفر رو حس میکنه که بهش میگه بلند شو نمازت رو بخون دخترت خوب شده دیگه.

و اینطوری میشه که دختر عمه من شفا میبینه یعنی عین معجزه کسی که دو سه ساعت تا مرگش مونده خوب میشه

بگذریم که بخاطر اون سالها دختر عمه ام منزوی و افسرده شد تا همین الان ولی خوب شد

نمیدونم چرا اینو گفتم

آزمایشم بالاخره نشون دختر عمه ام که متخصصه دادم و خواهش کردم بین خودمون بمونه (من به خونوادم نگفتم دو روز قبل از مصاحبه ام فهمیدم به سینا هم تا جمعه نگفتم جمعه هم عصبی شدم سر یه چیز بیخود و اینو گفتم و بای دادم که خب ولم نکرد مثلا دیشب داشتیم حرف میزدیم یهو خون دماغ شدم مگر ول کرد هرچی میگفتم واسه گرماست عصر رفتم بیرون میگفت نه تو اینجوری نبودی ) دختر عمه گفت این ازمایش خوب نیست اما دکترت تندم رفته این نمیتونه دلیل سرطان باشه تو کم خونی شددی داشتی و داری و تو قند خونم داری و چند تا اصطلاح بهم گفت

ازمایش دوم جوابش چهارشنبه یعنی پس فردا میاد که ازم خواهش کرد اول واسه اون ایمیل کنم (تهرانه) بعد گفت واسه اون یکی دختر عمه ام هم بفرستمش (اونم پزشکه) و البته نشون یکی از بهترین پزشکهای ایرانم دادش که اونم حرف دختر عمه رو زده

نمیدونم چی بگم از حسم 

   + دخمری ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۳
comment نظرات ()

مریض

وقتی مشکوک به سرطان داشتن باشی پ ن: خوبم خیلی خوب مطمئنم سرطان نیست باشه هم من از سرطان نمیمیرم اما نیست مطمئنم پ ن: کلی حرف خاله زنکی دارم وای لپ تاپم تهرانه خرابه با مال مامان میام مینویسم الان با گوشی ام تو فالم مریضی افتاده بود اما ته دلم روشنه خوبم دومبن باره اینو بهم میگن اونبار رد شد اینبارم میشه

   + دخمری ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٠
comment نظرات ()

دعا

فردا روز سرنوشت سازی واسه خونوادمه لطفا دعا کنین خیلی غمگینم

   + دخمری ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد


  FEED